بنده با مغازه دارها و دست فروشها ساعت ها صحبت میکنم.فکر می کنم خیلی مفید باشه.به شما هم پیشنهاد میکن این حرکت رو انجام بدید.یک ربع صحبت با یه دست فروش خیلی مفید تر از یه ربع مطالعه ی یه کتاب مربوط به انگیزشه.

نظر من در مورد این نظریه های انگیزش اینه که این نظریه ها بیش از اینکه مطلب جدیدی و یا تحلیل سطح بالایی رو ارائه بدن به تفکیک مفاهیم میپردازن

یعنی بیشتر به تفکیک پرداخته شده نه تحلیل

اگه ما بریم و با آدمها از نزدیک باهشاون حرف بزنیم خیلی از این چیزها رو از تو حرفاشون میشنویم.ضمنا می فهمیم در مقابل همین آدمها هیچ حرفی برای گفتن نداریم.(بیشتر از اینکه ما به عنوان دانشجو بتونیم به اونا کمک کنیم اونا به ما کمک میکنن)

مثلا یکی از این دست فروش ها توی یکی از دیالوگ هاش می گفت ناراضی نیستیم اما راضی هم نیستیم!(این جمله آشنا نیست؟!)می گفت یه سری چیزا وجود داره که شاید اگه نبودن انگیزه ای برای کار نداشتم.اشاره کرد به همکارش گفت من به این رفیقم اعتماد دارم و لذت میبرم با کسی که بهش اعتماد دارم کار میکنم.می گفت من این اعتماده رو دوست دارم و....

اینا چیزایی که برای ما آشنایی داره ولی شنیدنش از زبون خود کاسب ها و کارکنان و ... باعث میشه با دید عمیق تری نسبت به تحلیل این مفاهیم بپردازیم.

فکر کنم اگه ما جسارت آدمایی مثل مازلو و یا هرزبرگ رو داشتیم روزی ده تا نظریه میدادیم(که البته درستش هم همینه)

یعنی باید تحلیل کنیم و نظریه بدیم نه اینکه فقط مسائل و نظریات واضح رو تکرار کنیم

نه اینکه محو چهار تا نظریه بشیم و ....(اینکه اول اطلاعاتمون رو زیاد کنیم بعد نظر بدیم و تحلیل کنیم یک بهانه بیش نیست)

نظریه ی غلط به از عدم نظریه

مهدی افضل زاده